You are currently browsing the tag archive for the ‘بازی’ tag.

به دعوت پلنگ‌خان صورتی دامت‌برکاته قرار است نام کارتون‌های محبوب‌ام رو بنویسم. از همین تریبون استفاده می‌کنم و اسمی هم از کتاب داستان‌ها و بازی‌های دوران کودکی‌ام میارم.

کتاب داستان‌های دوران کودکی:

– گربه‌ها و خروس‌ها

داستانی که نمی‌دونم چرا همیشه ازش وحشت داشتم!

– گندمو کی می‌خوره؟

– کک به تنور

یه مورچه و کک با هم دوست بودن. از قضا ککه می‌افته تو تنور. مورچه شروع به گریه و زاری می‌کنه. پرنده‌ای مورچه رو می‌بینه و می‌پرسه: مورچه خاک به سر، چرا خاک به سر؟ مورچه میگه: کک به تنور، مورچه خاک به سر. پرهای پرنده می‌ریزه. درخت پرنده رو می‌بینه و می‌پرسه: گنجشک پرریزون، چرا پرریزون؟ پرنده می‌گه: کک به تنور، مورچه خاک به سر، گنجشک پرریزون! درخت، برگ‌هاش می‌افتن! (این ماجرا حالاحالاها ادامه دارد!)

– فلفلی

کتاب داستان‌های دوران نوجوونی:

– هفت‌گانه‌ی هری‌پاتر

– سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها

– بچه‌های بدشانس

الحق و الانصاف یکی از محشرترین کتاب‌ِکودک‌هایی است که تا به حال نوشته شده! به جان شما!

و اما کتاب برتر:

– قصه‌های من و بابام نوشته‌ی اریش اُزر

داستانی که باهش زندگی کردم.


بازی‌های میکرو:

– لاکپشت‌های نینجا

فقط دو بار به غول مرحله‌ی آخرش رسیدم و هر دو بار، غول‌اش نفله‌ام کرد! عجب بازی طولانی‌ای هم بود لعنتی! همیشه حسرت می‌خورم که چرا میکرو، مموری‌کارت نداشت!

– سوپرماریو

که تمام نسخه‌ها و ورژن‌های مختلف اون رو جمع‌آوری کرده بودم!

– کاراته

یک ورژن خاص که اسم‌اش یادم نمیاد.

– موتور

یک بازی بی‌نظیر، با قابلیت ساختن جاده‌های مختلف و عجیب و غریب و مراحل طولانی و تموم‌نشدنی با موانع هیجان‌انگیز بسیار متنوع!

– هواپیما

البته این آخری مال میکرو نیست مال آتاریه و چون من هیچ وقت آتاری نداشتم، روی کامپیوتر بازی‌اش کردم! البته در عصر ماموت‌ها! حتماً یادتون هست که بازی‌اش هیچ وقت تموم نمی‌شد!؟

بازی برتر:

ALIEN 3

که بدون دونستن معنی‌اش، ما بهش می‌گفتیم آلن تری. تنها بازی میکرو که هنوز هم نگاش داشتم!

بازی‌های سونی:

– اویل دد

اون زمان بهش می‌گفتیم کلبه‌ی وحشت!

– فوتبال 99

یک فوتبال تخیلی به تمام معنا! از هر جای زمین شوت می‌زدی، گل می‌شد!

– فوتبال 2000

بازی برتر:

داینو کرایسیس 2 (Dino Crisis 2)

با شنیدن کلمه‌ی نوستالژی یکی از اولین چیزهایی که به ذهنم میاد (بعد از قصه‌های من و بابام) همین بازیه!

نوارهای کاست:

4) یه داستان درباره‌ی یه روباه که اسم کاست رو یادم نمیاد.

3) پریا

بر اساس شعری از احمد شاملو و فکر می‌کنم با دکلمه‌ی خود ایشون.

2) علی‌مردان خان

داشت عباس‌قلی‌خان پسری / پسر بی‌ادب و بی‌هنری / اسم او بود علی‌مردان‌ خان / اهل منزل ز دست‌اش به امان…

همیشه فکر می‌کردم که نوشته‌ی ایرج‌میرزا است. حالا نمی‌دونم اشتباه می‌کردم یا نه.

1) خروس زری پیرهن پری

دیشب زن مش ماشالا بیدر (؟) / مرغای محله رو خبر کرد / پاشید براشون یه چندی چینه / گفت زود بخورین خروس نبینه…

روباهه رو چزوندیم / تا کوه قاف دووندیم / خان‌طمعی (؟) بلاش شد / کتک خورد آش‌ولاش شد…

فکر می‌کنم بر اساس شعری از احمد شاملو باید باشه.

کارتون‌ها:

12) گلنار

اون‌جا اون ته جنگل یه خرسی خونه داره / یه خرسه زشت و تنبل…

گلنار مثله گلی بود که گفتن پرپرگشته / شکرخدا دوباره، به ده ما برگشته…

11) پینوکیو

10) خرس‌های مهربون

9) خونه‌ی مادربزرگه

8) مامور مخصوص حاکم بزرگ

ما بهش می‌گفتیم «داداش کایکو» و به افتخارش یکی از معلم‌هامون (که تو هیکل وجداناً روی داداش کایکو رو کم کرده) رو هم به همین اسم صدا می‌کنیم! (البته پشت سرش!) هنوز هم نفهمیدم چرا فقط روزهای عزا پخش‌اش می‌کردن!

7) یه فیلم کارتونی از یکی از ماجراهای سوپرمن

6) فوتبالیست‌ها

زنده باد سوباسا اُزارا!

5) هاچ زنبور عسل

با وجود اینکه چیزهایی کمی ازش یادم میاد!

4) اون دارکوبه که اسم‌اش یادم رفته!

3) اون شیری که اول کارتون‌ها می‌اومد و غرش می‌کرد؛ خودش به تنهایی!

و البته هر کارتونی که بعد از اون پخش می‌شد.

2) بابالنگ‌دراز (جودی ابوت)

و کارتون برتر:

1) کارتونی که اسم‌اش رو فراموش کردم! چند ساله یکی از دغدغه‌های ذهنی (تا به حال نافرجام) من این بوده که اسم‌اش رو به یاد بیارم و مطمئنم که روزی موفق خواهم شد! به قول ساموئل بکت: « بهترین چیزی که در زندگی می‌توانیم بدان امید بندیم، جرقه‌های جسته گریخته‌ی غیرارادی خاطرات است.»

Advertisements

«نخستین چیزی که بر زبان آورد٬ «1349» بود.

جواب دادم٬ «طاعون سیاه» اطلاعات تاریخی خوبی داشتم. نمی‌دانستم طاعون سیاه با هم‌آیندی چه ارتباطی دارد.

گفت: «بسیار خوب» و قدری دورتر شد. «احتمالاً می‌دانی که نصف جمعیت نروژ در جریان این طاعون بزرگ از بین رفتند. اما در اینجا رابطه‌ای وجود دارد که هنوز درباره‌ی آن به تو چیزی نگفته‌ام.»

وقتی این طور شروع می‌کرد می‌دانستم که یک سخنرانی بزرگ در پیش است.

او ادامه داد٬ «می‌دانستی که در آن زمان هزاران نفر اجداد تو بوده‌اند؟»

سرم را به علامت نه تکان دادم. چگونه امکان دارد؟

– «تو دو نفر پدر و مادر٬ چهار نفر پدربزرگ و مادربزرگ٬ هشت نفر جد و جده٬ و الا آخر داشته‌ای. اگر تا سال 1349 به عقب برگردی و این ارقام را محاسبه کنی٬ تعداد آن‌ها بسیار زیاد خواهد شد.»

تایید کردم.

«بعد آن طاعون خیارکی فرا رسید. مرگ از محله‌ای به محله‌ی دیگر گسترش می‌یافت و کودکان بیشترین تلفات را می‌دادند. همه‌ی اعضای خانواده می‌مردند و گاهی اوقات فقط یک یا دو عضو خانواده زنده می‌ماندند. تعداد زیادی از اجداد تو در آن زمان بچه بودند٬ هانس توماس. اما هیچ یک از آن‌ها نمردند.»

با تعجب پرسیدم: «چگونه می‌توانید این قدر اطمینان داشته باشید؟»

پکی به سیگارش زد و گفت: «چون تو اینجا نشسته‌ای و به ]دریای[ آدریاتیک نگاه می‌کنی.»

بار دیگر چنان نکته‌ی متحیرکننده‌ای گفته بود که واقعاً نمی‌دانستم چگونه به آن پاسخ دهم. اما می‌دانستم که درست می‌گوید٬ چون اگر فقط یکی از اجداد من در کودکی مرده بود٬ دیگر نمی‌توانست یکی از اجداد من باشد.

در حالی که کلمات همچون رگباری بر زبانش جاری می‌شد٬ ادامه داد: «احتمال اینکه فقط یکی از اجداد تو در حین بزرگ شدن نمیرد٬ یک در چند میلیون است. چون مسئله فقط به طاعون سیاه مربوط نمی‌شود. در واقع همه‌ی اجداد تو بزرگ شده‌اند و کودکانی داشته‌اند – حتی در شرایط وقوع بدترین فجایع طبیعی و هنگامی که مرگ‌و‌میر کودکان نرخ بسیار بالایی داشته است. البته تعداد زیادی از آن‌ها بیمار شدند٬ اما بالاخره زنده ماندند. به عبارتی می‌توان گفت تو میلیاردها بار فقط یک میلیمتر با دنیا نیامدن فاصله داشته‌ای٬ هانس توماس. زندگی تو روی این سیاره٬ در معرض تهدید حشرات٬ جانوران وحشی٬ سنگ‌های آسمانی٬ رعد و برق٬ بیماری٬ جنگ٬ سیل٬ آتش٬ سم و سوءقصدهای برنامه‌ریزی شده بوده است. فقط در نبرد استیکل اشتاد صدها بار زخمی شده‌ای. چون می‌بایست اجدادی در هر دو سوی نبرد داشته باشی – بله٬ تو در واقع با خودت و فرصت به دنیا آمدنت در هزار سال بعد می‌جنگیده‌ای. این مطلب در مورد جنگ جهانی گذشته نیز مصداق دارد. اگر پدربزرگ در جریان اشغال نروژ به دست نروژی‌های خوب کشته می‌شد٬ در این صورت نه من به دنیا می‌آمدم و نه تو. نکته اینجا است که این واقعه میلیاردها بار در تاریخ اتفاق افتاده است. هر بار که تیری در هوا رها شده شانس تو برای به دنیا آمدن به حداقل رسیده است. اما تو آنجا نشسته‌ای و با من حرف می‌زنی٬ هانس توماس! متوجه می‌شوی؟»

گفتم٬ «به گمانم بله.» به نظرم دست‌کم می‌دانستم که پنچر شدن دوچرخه‌ی مادربزرگ در فرولند چقدر اهمیت داشته‌است.

پدر ادامه داد: «دارم درباره‌ی زنجیره‌ای طولانی از هم‌آیندی‌ها حرف می‌زنم. در واقع این زنجیره تا اولین سلول زنده ادامه پیدا می‌کند. سلولی که نخست به دو سلول تقسیم شد و از آنجا همه‌ی چیزهایی که امروز روی این سیاره جوانه می‌زنند و رشد می‌کنند شکل گرفت. احتمال اینکه طی این سه یا چهار میلیارد سال٬ زنجیره‌ی من در هیچ زمانی نشکسته باشد٬ آن قدر کم است که تقریباً باورکردنی نیست. اما من جان به در برده‌ام. بله٬ جان به در برده‌ام. در عوض می‌فهمم چقدر خوشبختم که می‌توانم این سیاره را در کنار تو تجربه کنم. می‌فهمم که هر حشره‌ی کوچکی که روی این سیاره می‌خزد چقدر خوشبخت است.»

در اینجا پرسیدم: «درباره‌ی بدشانس‌ها چه می‌گویید؟»

تقریباً با فریاد گفت: «آنها وجود ندارند! آنها هرگز به دنیا نیامده‌اند. زندگی بخت آزمایی بزرگی است که در آن فقط بلیط‌های برنده را می‌توان دید.«»

نقل مستقیم از کتاب راز فال ورق٬ نوشته‌ی یوستین گوردر٬ ترجمه‌ی عباس مخبر٬ نشر مرکز٬ فصل چهار لو خاج

آقای یوستین گوردر٬ مهارت فراوانی در توضیح دادن فلسفه به زبان ساده دارند. شاید بسیاری از هم‌سن‌و‌سالان من٬‌ فلسفه را با کتاب «دنیای سوفی» ایشان آغاز کرده باشند.

دوست خوبم٬ سورنا٬ از من دعوت کرد تا در یک بازی وبلاگی شرکت کنم. در این بازی قرار بود تا از حوادثی بنویسیم که نزدیک بوده به مرگ ما منتهی شوند. ترجیح دادم به جای نوشتن از حوادثِ ملال‌آور زندگی خودم٬ از این نوشته‌ی ساده٬ شیرین و مرتبط فلسفی آقای گوردر استفاده کنم.

پی‌نوشت. برای اینکه حال سازنده‌ی بازی رو بگیرم٬ برخلاف رسم٬ هیچ‌کس رو به این بازی دعوت نمی‌کنم تا بازی در همین‌جا به پایان برسه! 😀

لینک‌های روزانه