این روزها…

-+- این‌روزها… تقریباً هشت ساعت در روز درس می‌خونم. حجم دروس پیش‌دانشگاهی واقعاً بیش از اندازه زیاده و محتوای درس‌ها به شکل غیرمنتظره‌ای نسبت به سه سال متوسطه سنگین‌تره.

به خصوص درس ریاضیات گسسته که به جرئت میشه گفت، پیچیده‌ترین درس ریاضی کل دوره‌ی دبیرستان محسوب میشه و از دیدگاه من تنها شاخه‌ای از ریاضیاته که «ذاتاً» دشواره. هرچند که در نهایت به شکل مغرورانه‌ای همیشه معتقد بودم که لغاتی هم‌چون سخت و پیچیده و دشوار معنایی ندارن.

با وجود این‌که امروز –به‌گونه‌ای کاملاً تعجب‌برانگیزاننده!- تونستم تمام اثبات کنیدهای تمارین آخرفصل نظریه‌ی اعداد رو حل کنم اما هم‌چنان در تست زدن مشکل دارم. یک مشکل ریشه‌ای که محدود به درس ریاضی نمیشه. حتی در مورد درس‌هایی که مطالعات خارجی زیادی در حوزه‌ی اون‌ها داشتم (مثلاً ادبیات) هم همین مشکلات وجود داره.

-+- این‌روزها… به همراه برادرم تراوین بازی می‌کنیم. اگه با تراوین آشنا نیستید باید بگم تراوین اسم یک بازی استراتژیک اینترنتیه که می‌تونید از طریق این سایت انجام‌اش بدین. در ضمن نیازی به اینترنت پرسرعت نداره.

نمی‌دونم چند وقت قبل بود که برای اولین بار به واسطه‌ی یکی از دوستان، با تراوین آشنا شدم؛ فقط یادم میاد که اون زمان هنوز صفحه‌ی فارسی بازی ساخته نشده بود. در هر صورت با توجه به محدودیت اینترنت در ایران تمایل چندانی به انجام بازی نشون ندادم تا اینکه سرانجام همین دو سه هفته‌ی قبل که نسخه‌ی کامل ورژن فارسی بازی ارائه شد، از اون‌جا که تازه فهمیده بودم که بازی به سرعت بالای اینترنت نیازی نداره، در سایت بازی ثبت نام کردم. البته بعد از چند گذشت چند روز، بازی به شدت اعتیادآور میشه و کارت اینترنت می‌سوزونه…

-+- این روزها… زمانی که درس نمی‌خونم ترجیح میدم بی‌کار توی اتاقم بشینم و فکر کنم. یه جور احساس مسئولیت عجیب حتی در زمان‌های زیاد استراحت‌ام هم بهم اجازه‌ی مطالعه‌ی آزاد و غیردرسی رو نمیده. به خاطر دور شدن از فضای مطالعه، به شدت احساس می‌کنم در حال تبدیل شدن به یک گاوم!

آخرین بازی که یک کتاب غیردرسی رو از اول تا آخرش خوندم مربوط به دو هفته‌ی قبل می‌شد و البته در این یکی دو ماه بی‌سابقه بود. یک کتاب داستانی به نام «دیوانگی در بروکلین» اثر «پل استر» بزرگ که دوست داشتم با وجود همه‌ی بی‌سوادی‌ام در زمینه‌ی نقد ادبی، باز هم نقدی یا حداقل نظرشخصی‌ای بر اون بنویسم و البته احتمالاً دیر یا زود خواهم نوشت. یک شاهکار دیگه از غول ادبیات معاصر…

-+- این روزها… به شدت به فوتبال علاقه‌مند شدم. هفته‌ای دو بار تو کوچه‌مون (ما خاکی‌ایم داداش! سالن مالن تو کارمون نیست!) فوتبال بازی می‌کنیم. غالباً شرطی. بعد از دو تا باخت عجیب و غیرمنتظره در هفته‌ی گذشته به هر حال بعد از سه ماه تصمیم گرفتم دوباره برم و یک کفش ورزشی بخرم. برای ما افت داره ببازیم جون داداش ولی از اون بدتر پول شرطه که بس بچه‌هامون خسیس‌ان هر دفعه من باید بدم! :))

بازی منچستریونایتد و میلان رو هم دیشب نگاه کردم. منچستر با در دست گرفتن نبض بازی تو خونه‌ی حریف نشون داد که دوباره شایسته‌ی قهرمانیه. و البته بازی‌های استقلال رو هم نگاه می‌کنم که خب در این دو هفته به شدت اوضاع‌اش نگران‌کننده به نظر می‌رسه.

Advertisements